از بهترین اتفاقای زندگی ..

خرید بک لینک

یادمه تو اون تولد ک برام گرفتن یه نفر پرسید بهترین اتفاق تو 23 سالگیت چی بوده و من هرچی فکر کردم اتفاقای ریز و درشتی بودن که یا نمیشد بیانشون کرد یا اونقدر خوب نبودن ک من اسم بهترین بذارم روشون .. واسه همین جواب درست حسابی ندادم و گفتم همین ک یه عده رو شناختم اتفاق خوبی بوده ..

همین دیشب بود داشتم فکر میکردم اگه ازم بپرسن بهترین اتفاقی که تو چند سال گذشته برات افتاده، دیگه نمیگم این تعداد آدمو شناختم و از زندگیم حذفشون کردم. چون اینا بهترین اتفاق زندگیم نبودن ، اینا از جمله اتفاقای بدی بودن که به مرور بهترین تجربه ها رو ساختن.. حالا وقتی حرف از بهترین اتفاق بشه تعبیر دیگه ای دارم. چیزایی رو یادم نمیاد که صرفا پیامد خوبی داشتن. چیزایی رو یادم میاد که در ذاتشون از جمله بهترین ها بودن. آدمایی که قرار نیست تجربه بشن. آدمایی که همیشه یه اتفاق خوب باقی میمونن..

دو تا از این آدما که آشنایی با خودشون و طرز فکرشون از جمله بهترین اتفاقای زندگیمه زهرا* و ملیکا** هستن. آدمایی که تمام مدت از حرف زدناشون، از برنامه هاشون، از دیدن سبک زندگیشون، از تماشای تمامِ اونچه که هستن لذت بردم و میبرم .. آدمایی که از بهترین ها هستن و خواهند بود. این دونفر سراسر الهام بودن و میتونم زندگیمو به دو قسمت قبل و بعد از آشنایی و نشستن پای صحبتاشون تقسیم کنم. آدمایی که توانایی اینو داشتن و دارن که با خالصانه حرف زدنشون، با منطقشون، با الهامبخش بودنشون، پُر از حرف و تلنگر باشن. دلیلی باشن واسه تغییر یه سری تصمیما، مانعی باشن واسه یه سری تسلیم شدنا، انگیزه ای باشن واسه انجام دادن کارایی که خودمونو ازشون فراری میدیم...

اینقدر این دو نفر حالِ منو خوب کردن که شاید تا همیشه تو لیست قشنگترین اتفاقای زندگیم باقی بمونن ...

جا داره تشکر کنم از کرمان، از کرمانی ها، از هرکسی که مستقیم و غیرمستقیم نقش داشته تو برگزاری اون ایونت و دورهمی، که ماحصلش بشه اینهمه حالِ خوب و انگیزه واسه چیزی که داشتم کم کم به شکست در برابرش تن میدادم..

حالا ک گفتم دلم میخواد بقیه شم بگم. اون روز زهرا خیلی حرف زد، با جدیت حرف زد، در مورد تمام چیزایی که من باید میشنیدم حرف زد، یجوری که حس میکردم اگه گوش ندم به حرفاش، اگه بی اعتنایی کنم، اگه تسلیم بشم شاید منجر ب بزرگترین اشتباه زندگیم بشه.. شاید تمام رویاها و برنامه هام نقش برآب بشه. شاید تمام تصورم از زندگی آینده م به باد فنا بره ...

اون موقع زمانی بود ک باید یه تصمیم میگرفتم. یکی از سخت ترین و خطیر ترین تصمیمای زندگیم. چیزی که برای هممون از جمله مهمترین تصمیماس. تصمیم واسه ازدواج. تصمیم واسه زندگی ای که دیگه خودت تنها نیستی، مسئولیت زندگیِ حداقل یه نفر دیگه رو دوشته. تو شرایطی قرار گرفته بودم ک داشتم مجبور میشدم با منطقم بگم باشه، بله، قبوله .. اما احساسم، دلم، رویاهام داشت دیوونه م میکرد و قرار بود از کرمان ک برگشتم جواب مثبت رو بدم و اون جریانو خوب یا بد، با منطقم تمومش کنم. وقتی میرفتم کرمان بعنوان آخرین سفر مجردیم بهش نگاه میکردم. تا این حد همه چیز جدی بود. رفتم کرمان ک برای بار آخر حالم اونجوری که دلش میخواد خوب باشه. چون ممکن بود اون مرد برخلاف چیزی ک نشون میداد هیچوقت نتونه من و راه و هدف ها و رویاهامو بفهمه و درک کنه ... چون داشتم وارد زندگی ای میشدم ک برخلاف ظاهرش که همه چیز به بهترین شکل ممکنش بود و چیزی کم نبود که من بتونم ازش خرده بگیرم، دلم باهاش نبود. مدام میگفتم این اون زندگی ای نیست که من میخواستم و از اونور عقلم میگفت زندگی اون چیزی نیست ک تو دلت میگذره. زندگی چیزاییه ک داری میبینی و باید طبق اونا انتخاب کنی ...

خلاصه تو یکی از سخت ترین دوران بودم و اون انتخاب حرف یه روز و دو روز نبود. حرف یه عمر رویایی بود ک داشتم. حرف چیزی بود ک اگه یه روز حقیقت ب گوشم میرسید تا آخر عمر برام حسرت بود ک چرا بیشتر صبوری نکردم ...

اما حرفای اون روز زهرا، برای هزارمین بار، اما محکم، یادم آورد که این اون چیزی نیست که من از زندگیم میخوام. با تمام اون منطقی که زهرا یادم داد جلوی اون یکی منطق واستادم و خیال خودم و دلمو راحت کردم. شاید اونشب، انقلابی که اتفاق افتاد، اونهمه اشکی ک پشت اون عمارت ریخته شد، بهترین اتفاقی بود که تابحال تو زندگیم افتاده.

حالا، دوباره بیا بپرس، تا بگم بهترین اتفاق زندگیم چی بود ...

*دکتر زهرا زینلی از جمله خوش فکر ترین و عمیق ترین آدماییه که تا به امروز دیدم و حتی اگه دیگه هیچوقت پای حرفاش نشینم، بخاطر حرفای اون روزش و استارت یه تصمیم درست تو زندگیم، تا همیشه بهش مدیونم ...

** دکتر ملیکا حنیفی ها ی عزیزدل، خوش قلب، خوش ذوق و الهام بخش ... دیشب یه سخنرانی ای از تد میدیدم که میگفت آدمایی الهامبخش هستن که باور دارن به کاری که میکنن، به هدفی که دارن، دلیل کاری که دارن انجام میدن از لحظه اول براشون مشخصه، و ملیکا نمونه بارز این حرفه واسه من ...

ثبتگاه آنچه با من بزرگ می شود ... ...

ما را در سایت ثبتگاه آنچه با من بزرگ می شود ... دنبال می‌کنید

برچسب: بهترین,اتفاقای,زندگی, نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 1:50

صفحه بندی